۱۳۹۱ تیر ۱۱, یکشنبه

سعید سلطانپور (دانلود کتاب آوازهای بند)


برگزیده ای از کتاب آوازهای  بند اثر رفیق سعید سلطانپور


بهار پنجاه و یک


با خاطره ی رفیق شهیدم پویان


با گل ها و پرچم هایت
ای بهار
امسال
از سرزمین ما مگذر
بهار
با گیسوی افشان بیدین ها
شادمانه و آرام
در بازمان های برف
پیش می آید
پیش می آید



برای دانلود این کتاب اینجا را کلیک کنید





می ماند
و با برگ ها کبود،
به پنجه هایش می نگرد:
پنجه های بهار
روی بازمان های برف زمستان چهل و نه
خونین است
ای بهار
گل های سرخت را
در خانه ی مردم میفروز
تنها شاخ و برگ هایت را
در خون برادران بگیر
تا بهار گل سرخ
شانه سوگواران را
با هق هقی دیوانه وار
بلرزاند
بهار
با چشم گریان برگ ها
در گلبن های خون می پیچد
دریغا خون
دریغا گلبن ها
روی بهار می گردم
با دامنی از عشق و فریاد
آ… ه
چگونه جمع کنم این لاله ی پرپر را
بهار
بر کرانه سیمینه رود
می گرید
بهار
روی بینالود
خم می شود
و جرعه های خونین اشک
روی صخره ها
شعله ورترین گل هاست
سلام، میهن گلگون
سلام، مادر گریان من
بهار سرخ،سلام
چنین که بهار چنگ در گیسو می زند
و پریشان می کند بر آب
هق هق کنان و سوگوار
آن همه گیسو را …
آ…ه
گیسوی کنده بیدین ها را ببین
آشفته روی گریه های سپید رود
سلام،مادر داغدار من
ای بهار سوگوار
سیزده گل روی سپیده
سیزده برادر روی چیتگر
نود و یک سرباز
سیزده دهان سرخ سرود خوان
صد و هشتاد دو گلوله
سیزده دیوار خمیده ی گل
خورشید تکان می خورد
برگ ها تکان می خورند
رودخانه ها تکان می خورند
مشت ها بر دیوار می کوبند
صدا  در میهن مغلوب می گردد
زیر نگاه سربازان
سیزده چکاوک خون بال می زنند
روی دیرک های خونین می چرخند
روی دیرک های خونین می نشینند
و روی فلات پر می کشند
یاد باد هرای پلنگان زمشتان چهل و نه
یاد باد آتش خونوسوز شتابندگان عشق
زنده باد آن دست
که تفنگ روی کتاب نهاد
پوینده باد صدای سوزان پیشاهنگ
و آینده
حزب کلام و آتش
و آن بی شمار خلق
دستیش بر کتاب و
دستیش بر تفنگ
در خیابان فریاد می زنیم
در کارخانه فریاد می زنیم
پشت میله ها فریاد می زنسم
در خانه فریاد می نویسم
روی دیوار فریاد می نویسم
فریاد می زنیم
و قلب خود را چون لخته ای خون بالا می آوریم
آزادی چیست؟
خیابانی با تکه های درشت آفتاب؟
بارانی که روی کارخانه می کوبد؟
دلخستگانی با هیاهوی فردای کار
که در قهوه خانه های غروب چای می نوشند؟
گل های دود که بر لب ها می سوزد
و در پنجه ها خاکستر می شود؟
ستاره ای که روی خستگی کارگران می تابد؟
چشم گریان مادران
که جامه ی زندان فرزندان به اشک می شویند؟
خستگان زمین،میلیون ها
که روی مزراع درو شده ایستاده اند
با زنان و فرزندان گرفتار
و برگ های وام را در باد تکان می دهند؟
آزادی چیست؟
بهار سوگوار وطن
برگشته از پشت دیوارهای زندان
سرگشته در پایتخت کشتار؟
صدای گلوله
صدای محاصره
صدای باروت
صدای سوختن نوشته ها و نام ها
صدای شلیک روی دیوار
صدای شلیک از پنجره
صدای مرگ در خیابان
صدای «زنده باد ….»
صدای خون
با خون و دود می رود
گلزار من
بهار
دیوانه وار و مبهوت
فرو می ماند
نه می گرید
و نه می نالد
تنها آشفته وار پیش می رود
در گورستان های پایتخت
روی ابن بابویه می گردد
روی بهشت زهرا می گردد
آ…ه مگر آن جا
ریخته در گودال
کیستند آن لاله های پرپر؟
کیستند آن بدن های تکه تکه شده؟
با خونچال هائی در قلب و در گلو
که ناگهان
بهار
به خود می پیچد
جگر به قیه می درد
می چرخد و می خراشد
می خراشد با ناخن سوزان خاربن ها
در واگویه های دلخراش
رخساره ی خونین را:
دریغا آواز خون تو
دریغا صدای تو در کوهسار
بی بهره از آسمان و گل ها
بی بهره از رودخانه و ماه
بی بهره از سلام و بدرود
بی بهره از بهار میهن
شهید من
بهار
گرد گودال شهیدان می چرخد
آرام ،مادر سوگوار من
سر به شانه ام بگذار
از خون گلبن های تیر باران
آتش صاعقه سر می شکند
شخم بهاره ی ما
امسال
نه با خیش بود
نه با دست
شخم بهاره ی ما
امسال
با سر نیزه بود
چه شیاری در خون برادران افتاد
که درختان بید، حتی
در مجدیه و آذرین
گل های سرخ آوردند
و در کنار اشک
مردم
تکه تکه
گل می دهند
سر نیزه های شسته
اما
در آفتاب بهاری
برق می زند
بخواب برادر گلگون
بخواب
قبیله ی برادران تو
آتش قلب تو را روی شب می کوبند
سلول تو را به دوش می شکند
زخم تو را به خیابان می برند
و خون تو را
روی اعتصاب کار و دانش
می گردانند
بدرود، بهار خونین
بدرود
صدای حریق
صدای طولانی سوت
صدای گلوله در قلب روز
خواهران و برادران تو
با چمدان شور و شبنامه
در شهر می گردند
و از چهار راه ها می گذرند
بدرود، بهار خونین
بدورد
در برگ های بهار پنجاه و یک
گلشن های خون تاب می خورند
صد مادر سوگوار
با جامه های مشکی
بر نرده های داد رسی
سر می کوبند
صد پدر سوگوار
با نوارهای سیاه
در بازار می گردند
گوزن جوان
با شاخ های خونین
بر دیوار شهر اعلان می کوبد
و از کوچه ها صدای گلوله می آید
رها کنید
رها کنید شانه و بازویم را
رها کنید مرا
تا ببینم
من این گل را می شناسم
من این گل را می شناسم
من با این گل سرخ
در قهوه خانه ها نشسته ام
من به این گل سرخ
در میدان راه آهن سلام داده ام
آ…ی
من این گل را می شناسم
دستانش دو کبوتر بودند
بر شاخه ی تفنگ
در کودکی
در گندمزار می چرخید
در جوانی
در گلوله ها
با این دهان خونین
من این گل را می شناسم
در چشم هایش
شعله و خنجر داشت
و در قلبش
زنبقی و
چشم آهوئی
که جرعه جرعه
می گریست
روی بهار پنجاه و یک
سی صد گوزن سرخ
سی صد شتاب عشق
بر دیوار ارتش می کوبند
صدای گلوله
صدای محاصره
صدای باروت
صدای «زنده باد …»
آ…ه
بر دارید
آن پرنده را بردارید
خون روی خیابان پرپر می زند
به خنجر خشمی
بر دل می کوبم
تیغه در خون می چرخانم
تا بذر تو را ای گلبن تیر باران
در خونچاله ی دل بکارم
چون کوهی از آتش
بر می خیزم
با چشمه ی خونین اشک
روی تجربه های شهادت
مرثیه ی سوزان زمانه ام را می سرایم
و خردمند و عاشق
خفته بر چخماق لبانم
رویای بیقرار بوسه و آتش
نارنجکی در مشت
سلاحی در بال
با ارواقی که چون گل در جیب هایم شکفته اند
بسوی سازمان مردم پیش می روم .

۲ نظر:

  1. یاد سعید سلطانپور و همه مبارزان خلق زنده و جاوید است

    نابود باد حکومت امپریالیستی اسلامی ایران و حامیان جهانی‌ آن

    پاسخحذف